مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
183
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> آن ملعون گفت : « هرگز روى پدر خود را نخواهى ديد واز كشتن تو گذشتم وزنان را به مدينه خواهى برد وآنچه از مال شما بردهاند ، من از مال خود عوض مىدهم . » حضرت فرمود : « من مال تو را نمىخواهم ؛ ليكن جامههايى كه از ما گرفتهاند ، چون جامهاى چند در آن ميان هست كه حضرت فاطمه ريسمان آنها را ريشته است ، ومقنعه وپيراهن وقلادهء آن حضرت در ميان آنهاست ، براي آن بود كه آنها را طلبيدم . » پس حكم كرد كه آنها را دادند ودويست دينار طلا با آنها به حضرت داد . حضرت آن زر را گرفت وبر فقرا ومساكين قسمت كرد . پس يزيد آن حضرت را مخير گردانيد ميان ماندن در دمشق وبرگشتن به سوى مدينه . حضرت فرمود : « مىخواهم به سوى مدينه برگردم ودر محل هجرت جدّ بزرگوار خود باشم . » در بعضي از كتب معتبره روايت كردهاند كه هند ، زن يزيد گفت : چون سرهاى شهداى كربلا را به شام آوردند ، شبى در خواب ديدم كه درى از آسمان گشوده شد وفوج فوج ملائكة نازل مىشدند ودر برابر سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام مىايستادند ومىگفتند : « السلام عليك يا أبا عبداللَّه السّلام عليك يا بن رسول اللَّه ! ناگاه ديدم كه ابرى از آسمان به زير آمد ومردان بسيار در ميان آن ابر بودند . در ميان ايشان مردى بود در نهايت صباحت ونور وصفا چون به زمين رسيد ، دويد وخود را به آن سر منور رساند . لب ودندان أو را مىبوسيد ونوحه وزارى مىكرد ومىگفت : « اى فرزند دلبند من ! تو را كشتند وتو را از آب فرات منع كردند . مگر تو را نشناختند ، اى فرزند گرامى ! من جدّ توام رسول خدا . واين پدر تو است ، على مرتضى . واين برادر تو است حسن مجتبى . واينها عموهاى تواند جعفر طيار ، عقيل ، حمزه وعباس . » ويك يك أهل بيت خود را شمرد . هند گفت : « من از دهشت اين حال ، خايف وترسان بيدار شدم . چون به نزد سر آن بزرگوار رفتم ، ديدم كه نور از آن سر منور به آسمان بالا مىرفت . رفتم كه يزيد را بيدار كنم وأو را از خواب خود مطلع گردانم . أو را در جاى خود نيافتم . چون تفحص كردم ، ديدم كه به خانهء تارى درآمده ورو به ديوار نشسته است وباغايت بيم واندوه وخوف مىگويد : مرا با حسين چهكار بود ؟ چون خواب مرا شنيد ، غم وبيم أو مضاعف شد . سر به زير افكند وجواب نگفت . » چون صبح شد ، أهل بيت رسالت را طلبيد وايشان را ميان ماندن در شام باحرمت وكرامت وبرگشتن به سوى مدينه باصحت وسلام مخير گرداند . گفتند : « اوّل مىخواهيم ما را رخصت دهى كه به ماتم تعزيهء آن امام مظلوم قيام نماييم . » گفت : « آنچه خواهيد بكنيد . » وخانهاى براي ايشان مقرر كرد وايشان جامههاى سياه پوشيدند وهركه در شام بود ، از قريش وبني هاشم با ايشان در ماتم وزارى وتعزيت وسوگوارى موافقت كردند وتا هفت روز بر آن جناب ، ندبه ونوحه وزارى كردند . ودر روز هشتم ، ايشان را طلبيد . نوازش وعذرخواهى وتكليف به ماندن در شام كرد . چون قبول نكردند ، -